دلنوشته های من

ای خدا...

روحت شاد...

دلم گرفت مرتضی...

حالا که رفتی...

 دردات تموم شد؟

 دیگه زجر نمیکشی؟

 دیگه نمیترسی؟

 خوشحالی مرتضی؟

مریم بی تابه مرتضی...

 مامانت بیتابه مرتضی...

 بابات داغونه مرتضی...

   ولی برو برو مرتضی برو و روح پاکت رو تقدیم خدا کن

اما... اما... یادت نره مرد... یادت نره...

 تو برای ما نمردی... برای منی که هرشب اهنگات رو  گوش میدم نمردی... من دارم با صدات هر لحظه رو زندگی میکنم پس چطور میشه مرده باشی... ؟تو نمردی مرد نمردی...

[ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 ] [ 21:40 ] [ غمگین ] [ ]

!!! فقط باید بگذری و بری...

همیشه صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود.
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری، باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.
وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ. ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ !

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 7:53 ] [ غمگین ] [ ]

تهیم... ازادم... سبکم...

امروز یا بهتره بگم امشب  درست ساعت 12 .22 دقیقه  من از هر حسی تهیم... از غم ... از شادی... از ناراحتی از خوشحالی... حتی از دختر بودن تهیم... امشب فقط منم و منم و من ... خیلی وقت دنبال کشف منیتمم... خیلی وقته میخوام خودم و شخصیتم رو کشف کنم و امروز تازه دارم پرتوهای امیدی رو میبینم که داره این راه تاریک جستجو رو برام روشن میکنه ... امشب دارم تو این ستاره بارون دنبال ستارم میگردم و بیشتر از هروقت دیگه ای امید دارم که هست ... هست ستاره ای که به اسم من باشه ... به اسم خو دم ... تنها برای خودم... 


 یه وقتایی لازم داری امید داشته باشی به منیتت ... به این که تو هم کسی هستی... توهم.... تو هم میتونی عادی باشی تو هم میتونی یکی از گره های کور باز شده این جهان پر از گره  باشی ...


این که تو هم داری زندگی میکنی ... نه به قول این موجودات دوپا روزمرگی... 


ذهنم ازاده ... از هر بندی از هر زندان  فکری ای  که اطرافیانم بارها منو توش غل و زنجیر شده نگه داشتند ....


 نمیدونم چرا اینقدر سبکم چرا دوست دارم پروا ز کنم به اوج زندگی ... دوست دارم حالا که منم من شدم... حالا  که دارم به خودم بر میگردم  برم و برای یک بارم که شده از اون بالا به این پایین و این پستی های پر از پست نگاه کنم ...

امشب اونقدر  تهیم ... اونقدرامیدوارم ... اونقدر شوق زندگی دارم ...اونقدر ازادم و اونقدر سبک  که دوست دارم پرواز کنم به اوج زندگی... زندگی... زندگی... زندگی و زندگانی...

[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:40 ] [ غمگین ] [ ]

خواب و بیداری

دکتر مصدق 

      میان خواب و بیداری

                   سمند خاطراتم پای می کوبد

                            به سوی روزگار کودکی

                                   دورانِ شور و شادمانی ها

                                          خوشا آن روزگار کامرانی ها...

[ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ] [ 10:28 ] [ غمگین ] [ ]

شادی...

[ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ] [ 10:24 ] [ غمگین ] [ ]

حالم بده...

این روزا حال و روزم خوش نیست... تنهای تنهام... همین روزاست که تو دریایه تنهایی هام غرق بشم کسی  نیاد واسه نجاتم... از همه دلگیرم و اول از خودم که اینقدر سادم که اینقدر راحت اعتماد میکنم و چقدر از اون راحت تر میشکنم... از یه حرف از یه تکیه کلام از یه اسم که شاید تو فرهنگ لغت خیلیا فقط یه معنی میده اما تو فرهنگ لغت من معنایی به گستردگی زندگی داره... یه دختر تنها... یه مبل... یه لبتاب... یه وب و هزاران حرف که انگشتای دستش واسه نوشتن یاری نمیکنن میبینین حتی مغزم هم تنهام گذاشته... حالم از خودم به هم میخوره از همه کس و همه چیز دوست دارم... چشمام رو ببندم و برم به چهار سال دیگه ... اونوقت دیگه مسیر این زندگیه کوفتی معلوم میشه و راحت تر میتونم ادامه بدم...  اونقدر گرفتم که غمام لبخندای دندون نمای رویه  لبام شدند لبخند هایی به وسعت اسمون که درونشون رو تاریکی بوشونده... خستم خسته...  خسته تر از مترسک سره مزرعه که مجبوره با دوتا بای چوبی تا زمانی که ببوسه  بمونه و بدونه این که بخواد کلاغهای بیغام دار و گرسنه رو برونه ... چه ساده چوبی شدم... یه دختر چوبی با احساساتی که ۸ ساله به دسته خودش کشته شدند ... ولی هیچ کس به دنبال قاتل نیست و نخواهد بود ... مگر قاتل خودم نیستم...؟ ژس چرا نمیاند اعدامم کنند که خلاص شم... مگه جرم قتل عمد قصاص نیست ... یعنی قتل احساس نمیتونه جرم سنگین تری داشته باشه...؟
[ پنجشنبه پنجم دی 1392 ] [ 21:12 ] [ غمگین ] [ ]

...

فاحشه بودن به تن فروشي نيست
به فروختـــــــن خاطرات قديــــــــمي
به بهـــــــاي يـك تازه وارد اســــت...

[ چهارشنبه دهم مهر 1392 ] [ 20:10 ] [ غمگین ] [ ]


مادرم نماز می خواند و من آواز !
.
.
عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او...

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 16:15 ] [ غمگین ] [ ]

 واییییییییییییییییییییییییییییی سیلام ببخشیین عزیزان گلم به خدا این امتحانا دارن پدرمو در میارن بعد امتحانا دیگه کلا از اینتر دست بر نمیدارم نیگران نباشین خخخخخخخخخخخخخخخ

[ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 19:18 ] [ غمگین ] [ ]

زنگی

 بعضی ها انقدر زیبا زندگی را توصیف میکنند که از خودت می پرسی من اصلا زندگی کرده ام یا گذر کرده ام نمیدانم یا انها از زندگی دل خوشی دارن یا من زیادی  به این روزمرگی بد بینم

[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 14:33 ] [ غمگین ] [ ]